پلاسکو

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سلام خدا !

امروز روز عجیبی است. همه ی بچه های مرکز حال و هوای خاصی دارند.چند روزی می شود که یک عملیات درست و حسابی نداشته ایم ولی تو را شکر که هیچ خانه ای را گرفتار حریق نکردی.

همینطور که می نوشتم ناگهان صدای آژیر حریق بلند شد و به ما اطلاع دادند که ساختمان پلاسکو آتش گرفته است و ما باید سریع حرکت کنیم. خلاصه نفهمیدم چگونه وسایلم را برداشتم و سوار ماشین مرکز شدم خدایا خودت کمک کن بتوانیم آتش را مهار کنیم و اجناس مردم را از این پاساژ عظیم در بیاوریم.راستی مردم راه را بسته اند و به سختی می توانیم از لا به لای این سیل انبوه جمعیت بگذریم.مردم به جای اینکه کنار بروند ایستاده اند و فیلم برداری می کنند.

بلاخره پس از مدتی طولانی توانستیم به ساختمان برسیم.سریعا از ماشین خارج شدیم و به داخل ساختمان رفتیم. همه جا پر از دود است. به طبقه ی بالا رفتیم و چند نفر از مردم را به کمک بچه ها از ساختمان خارج کردیم.

می خواستیم به طبقه های بالایی هم کمک رسانی کنیم. داشتم از پله ها بالا می رفتم که فهمیدم موبایلم دارد زنگ میخورد.تلفنم را برداشتم مادرم بود.جواب دادم و گفتم : جانم مادر من الان درگیر عملیاتماگر می شود قطع کنید من بعدا تماس می گیرم .- پسرم دلم شور میزند کی برمیگردی؟ - مادر جان قول میدهم پس از اینکه آتش را خا موش کردیم برگردم. - باشد پسرم راستی این تلفن هم به درد من نمیخورد چشم هایم دکمه های تلفن را نمیبیند زود تر بیا و این تلفن خانه را درست کن که من مجبور نباشم از این استفاده کنم. - چشم مادر زود میایم . خدانگهدار - خدا به همراهت مادر.

تلفن را قطع کردم یکی از بچه ها گفت : راستی بچه ها هفته ی پیش فهمیدم که همسرم باردار است . همه با هم جواب دادیم : چقدر خوب پس بلاخره پدر میشوی....

داشتیم با هم شوخی می کردیم که یک قسمت از سقف فرو ریخت. همه میخواستیم به سرعت از ساختمان خارج شویمکه یکی از ستون های پاساژ ریخت. حالا دیگر راه گریزی نبود. هر دو طرف ما بسته بود. همه تلاش میکردیم از لابه لای آوار ها فرار کنیم حدود یک ساعت گذشته بود ولی تلاش های ما هیچ فایده ای نداشت.همه ناامید گوشه ای نشسته بودیم. - مادر مرا ببخش دیگر نمی توانم بیایم و تلفن خانه را درست کنم و مجبورم زیر قولم بزنم مادر من دیگر نمی توانم برگردم.

دود همه جا را فرا گرفته بود دیگر به سختی می توانستیم همدیگر را ببینیم. پدر آینده ی جمعمان که غمگین بود گفت: چقدر بد شد دیگر نمی توانم فرزندم را ببینم و در آغوش بگیرم.زمانی که دحال او را دیدم گفتم: نگران نباش دیگر تیم امداد و نجات خواهد رسید و ما را نجات میدهد.این حرف ها را نزن تو فرزندت را میبینی و در آغوش میگیری. همه به گریه افتاده بودیم دیگر میدانستیم خبری از کمک نیست تلفن را برداشتم میخواستم شماره ی مادرم را بگیرم که دیدم تلفنم آنتن نمیدهد . در دلم گفتم

مادر حلالم کن نمیتوانم به شما تلفن بزنم و خداحافظی کنم. در آخرین دقایق که همه مشغول ذکر گفتن بودیم ناگهان ساختمان فرو ریخت و ما را میان دریایی از اهن و آجر دفن کرد.

دقایقی بعد نوری به صورتم تابید چشمانم را باز کردم و دیدم کبوتر های سفید دور و برم پرواز میکنند دلم میخواست به همراه انها پر بکشم و به اسمان بروم . پشت سرم را نگاه کردم و دیدم همه ی بچه ها پشت سرم هستند همه ی ما بال داشتیم با پر هایی سفیدو زیبا همه با هم به سوی نور پرواز کردیم. فرشته ها اطراف ما پرواز میکردند و میگفتند: به عرش خداوند خوش امدید قهرمانان بی ادعا....

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 10 بهمن 1396 ساعت: 8:06

فهرست وبلاگ